معرفی کتاب مرشد و مارگاریتا

مرشد و مارگریتا رمانی روسی است که نویسنده، یعنی میخائیل بولگاکف آن را در سال ۱۹۲۸ آغاز کرد و تا ۴ هفته پیش از مرگش یعنی تا سال ۱۹۴۰ ادامه داد.

این رمان فلسفی دارای فضای رئال و سورئال به صورت توأمان است و مضامین سیاسی و تاریخی را مطرح می‌کند.

میخائیل بولگاکف

میخائیل بولگاکف Mikhail bolgakov نویسنده، نمایشنامه نویس و پزشک روسی است. او پانزدهم می سال ۱۸۹۱ در کیف پایتخت اکراین کنونی که آن زمان قسمتی از امپراطوری روسیه بود به دنیا آمد. او در دانشگاه کیِف؛ پزشکی خوانده است. بولگاکف پس از پایان تحصیلات برای گذراندن دوران خدمت سربازی به روستای نیکلسکی فرستاده شد. او خاطرات این دوران از زندگیش را در کتابی به نام «یادداشت‌های پزشک جوان روستا» نوشته است. میخائیل بولگاکف بعدها پزشکی را کنار گذاشت و فقط به نویسندگی پرداخت و به یکی از چهره‌های مشهور روسیه تبدیل شد. موزه‌ی بولگاکف در روسیه یکی از جذاب‌ترین موزه‌های ادبی جهان است. این موزه که در واقع همان آپارتمان سابق خود نویسنده است، در خیابان بولشایا سادووایای مسکو قرار دارد. در موزه‌ی بولگاکف شما می‌توانید تصاویری از کتاب مرشد و مارگریتا و همچنین المان‌هایی را ببینید که شما را دوباره به فضای کتاب می‌برد. سال ۱۹۸۲ سیارکی به نامبولگاکف  سیارک Bolgakov3469  نام‌گذاری شد.

از آثار دیگر این نویسنده می‌توان به «دل سگ»، «برف سیاه»، «مرفین» و «تخم مرغ‌های شوم» اشاره کرد که در ایران به فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند. بولگاکف سال ۱۹۴۰ در گذشت. گورستان «نوودویچی» مسکو، محل دفن این نویسنده‌ی نام‌دار روس است.

رمان «مرشد و مارگاریتا» در کشور شوروی و شهر مسکو در دهه ۱۹۳۰ آغاز می‌شود. در ابتدای ماجرا شاهد گفت‌ و گویی میان یک منتقد سردبیر ادبی با شاعری جوان هستیم که بر سر اثبات عدم وجود مسیح در تاریخ بحث می‌کنند. پس‌ از آن نفر سومی به بحث می‌پیوندد و او کسی جز خود شیطان نیست که به قالب انسان درآمده است. حضور شیطان با دو همراه جهنمی او در میانه شهری که اعتقاد به مذهب، حداقل به‌صورت رسمی و دستوری از آن رخت بربسته است، خواننده را از همان آغاز داستان متقاعد می‌کند که با داستانی غیرمتعارف، ایستاده در میانه رئالیسم (به دلیل توصیف‌های دقیق و واقع‌گرایانه) و فانتزی روبروست. نویسنده حتی پا را از این فراتر می‌گذارد و موازی با داستان اصلی که در قرن بیستم می‌گذرد، ماجرای مصلوب شدن مسیح در ۲۰۰۰ سال پیش و نقش پونتیوس پیلاطس فرمانروای رومی را در این ماجرا، با تمام دقایق و ظرایفش بازگو می‌کند.
اما در این داستان روایت سومی نیز موجود است و آن عشق میان مرشد و مارگاریتا است. این دو دلداده از دو طبقه متفاوتاند و عشق آن‌ها ناممکن به نظر می‌رسد، به‌خصوص آنکه از همان ابتدای داستان درمی‌یابیم مرشد ناپدیدشده است و معشوقش نتوانسته اثری از او پیدا کند؛ اما با دخالت شیطان و دستیارانش در امور مسکو و مسکویی‌ها، سرنوشت خیلی چیزها و کسان، از هنرمندان تئاتر واریته گرفته تا ادیبان و خدمتکاران و مردم کوچه و بازار و به‌ویژه مرشد و مارگاریتا تغییر می‌کند.

هنرپیشه بالاخره فریاد: “حرفت را باور می‌کنم،” و نگاهش را خاموش کرد. “حرفت را باور می‌کنم. این چشم‌ها دروغ نمی‌گوید. چند بار بهتان گفتم که اشتباه اساسی شما کم بها دادن به اهمیت چشم است. زبان آدمی شاید بتواند حقیقت را کتمان کند ولی چشم‌ها، هرگز. اگر کسی دفعتا سوالی مطرح کند، ممکن است حتی یکه هم نخورید و بعد از یک لحظه بر خودتان مسلط شوید و دقیقا بفهمید که برای کتمان حقیقت چه باید بگویید. شاید هم رفتارتان متقاعد کننده باشد و خمی به ابرو نیاورید. ولی افسوس که حقیقت چون برقی از اعماق وجودتان بر خواهد خاست و در چشم‌هایتان رخ خواهد نمود و آنوقت قال قضیه کنده است و دستتان رو می‌شود.”

توصیف شیطان و چهار دستیار او (سه مرد و یک زن) جالب‌ترین بخش کتاب را تشکیل می‌د‌هد. در این اثر شیطان به‌عنوان موجودی باهوش، هنرمند، خوش‌مشرب و خوش‌پوش و گاهی بی‌رحم توصیف‌شده است؛ اما جذابیت محوریترین صفت او و دستیارانش است که با بوالهوسی تمام، سرشت پلید و پست افراد مختلف را رو می‌کنند و گویا آزمون الهی را در مسکوی قرن بیستم به اجرا درآورده‌اند.
در فصل اول کتاب صوتی «مرشد و مارگاریتا» در وصف شیطان چنین خواهید شنید: «بعدها اگرچه حقیقتش را بگوییم خیلی دیر شده بود روزنامه‌های گوناگون در اعلامیه‌هایی که منتشر کردند به توصیف این شخص پرداختند. توصیف‌هایشان واقعا حیرت‌آور بود. دریکی از این اعلامیه‌ها آمده بود که قد کوتاهی داشته، دندان‌هایی با روکش طلا و پای راستش هم می‌لنگیده. در اعلامیه‌ای دیگر تایید شده بود قدبلند بوده، روکش دندان‌هایش از پلاتین و پای چپش می‌لنگیده. در سومی به‌اختصار نوشته‌ شده بود که شخص موردبحث هیچ ویژگی خاصی نداشته. باید قبول کرد که همه این توصیف‌ها به صورتی که داده‌ شده‌اند بی‌ ارزشاند.
اول ازهمه شخصی که تازه پیدایش شده بود، هیچیک از پاهایش لنگ نبوده است، قدش هم نه بلند بوده و نه کوتاه. دندا‌ن‌هایش البته روکش داشته‌اند، ولی روکش پلاتین در طرف چپ و روکش طلا در طرف راست فک‌هایش. کت و شلوار خاکستری بسیار خوش‌دوختی به تن داشته و کفش‌هایی دوخت خارج. آن‌ها هم مانند کت و شلوارش خاکستری‌ رنگ بوده‌اند. کلاه پخشی هم به همان رنگ سرش بوده که به طرز جسورانه‌ای آن را روی گوش‌هایش کشیده بوده. عصایی از نی خیزران زیر بغل داشته که دسته سیاه آن به شکل سر سگی تراشیده بوده. چهل سال را شیرین داشته، دهانی اندک به هم فشرده. صورت دوتیغه اصلاح شده، سبزه‌رو، چشم راست سیاه و چشم‌چپ آدم از خودش می‌پرسد چرا سبز، ابروهای سیاه پرپشت، اما یکی بالاتر از دیگری. خلاصه یک بیگانه.»

ارگریتا به مرشد گفت: “به سکوت گوش بده.”

شنها زیر پای برهنه مارگریتا صدا میکرد… به سکوت گوش بده و لذت ببر. این همان آرامشی است که در زندگی رنگ آن را هرگز ندیده بودی. آنجا را نگاه کن، خانه ابدی تو آنجا است؛ این پاداش توست…

رمان مرشد و مارگاریتا در میانه سال‌های ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۰ نوشته شده است، یعنی دشوارترین سال‌های حاکمیت کمونیسم که در آن تحت سلطه رهبری استالین، روزگار مردم شوروی به‌سختی تمام می‌گذشت. در این دوران مردم از بسیاری حقوق شخصی خود که مهم‌ترین آن حق آزادی بیان بود محروم شده بودند و هرگونه نقد و اظهار نظری اگر به اعدام شخص ختم نمی‌شد، مسلما مجازات تبعید و مرگ در اردوگاه‌های کار را به دنبال داشت.
گردش شیطان و دستیارانش در مسکو، بسیاری از جنبه‌های پوچ و بی‌معنای زندگی مسکویی‌های تحت سلطه کمونیسم را برملا می‌کند، جنبه‌هایی که با روح و شعارهای کمونیسم در تضاد کامل است. داستان در میانه تابستان اتفاق می‌افتد و رکود و بی‌حالی مردمان را می‌توان کنایه‌ای از وضعیت روحی آن‌ها در این دوران تلقی کرد. مسکوی آن روزگار زمانی است که شهروندانش، درحالیکه از حقوق شخصی خود دور شده‌اند، در پی آناند تا در قفسی که مرزهای نامرئی برگردشان کشیده است، با قاپیدن سهم دیگران از امکانات مادی (مثل جدالی که برای داشتن آپارتمان در مسکو در جریان است، یا رقابت اعضای جامعه ادبی برای استفاده از امکانات ییلاقی انجمن) و خبرچینی برای مقامات، محرومیت‌های خود را جبران کنند. حتی علاقه مسکویی‌ها به خارجی‌ها و هرچه که خارجی است (از اشیا مادی گرفته تا دلار)، تابلوی مضحکی از جامعه نابرابر و فاسدی را تصویر می‌کند که با وعده ایجاد برابری و بازگرداندن انسان‌ها به وضعیت طبیعی اولیه برقرارشده است.
در چنین شرایطی است که بولگاکف مضمون آزمون را به میان می‌کشد و آن را در دو جامعه مسکوی قرن بیستم و اورشلیم قرن اول میلادی نشان می‌دهد. در هر دو جامعه مردم تحت آزمایش قرار می‌گیرند و مسکویی‌ها با تن دادن به وسوسه شیطان و نمودار کردن روحیه پست و حریص خود رسوا می‌شوند، همانطور که پونتس پیلاطس رومی در ماجرای مسیح اعلام بی‌طرفی می‌کند و لعنت ابدی را برای روح خود می‌خرد.

رشد و مارگریتا کتابی سخت خوان و دارای مفاهیم فلسفی عمیق است.

واقعا بعد از اتمام کتاب به شدت درگیر مفاهیمش بودم و به آن فقط فکر می کردم، مفاهیمی نقاد با رگه های فلسفی زیبا.

این کتاب را باید بسیار با حوصله خواند. داستان در مسکو و در زمان استالین جریان دارد که با ظهور ابلیس در آن شهر بسیاری از جریانات عجیب شروع می شود.

این کتاب مانند شمشیری دو لبه به نقد می پردازد، در یک بستر سیاسی از شرایط حاکم بر شوروی می گوید از سیستم فکری خشک توده ی مردم می گوید، سیر فکری معمول مذهبیون را به چالش می کشد. در جای جای کتاب فضای سورئال حس می شود، در نگاه نخست، اینگونه برداشت می شود که بولگاکف سعی دارد ما را درگیر متافیزیک کند و ما را به سوی آن سوق دهد ولی با پیش رفتن در داستان این مسئله به شیوه ای دیگر خود را نشان می دهد.

این کتاب از مافیای ادبی می گوید که دگراندیشان را به حاشیه کشانده اند و اجازه رشد به آن ها نمی دهند. نمونه آن رفتار با مرشد و کتابش بود.

این کتاب بارها از فضای بسته و سرکوبگر زمان می گوید که به چه شکل آنچه را که با سیستم نسازد خفه می کند و بولگاکف این را حتی به متافیزیک کشاند که چطور آن اتفاق های عجیب را با توضیحاتی سطحی فیصله دادند.

جنبه ی دیگری از کتاب که شدیدا جذبم کرد تفاوت اندیشه ی حاکم بود. ابلیس در این کتاب شخصی بسیار بدی نبود، هر چند مشکلاتی به وجود آورد ولی گویی در قسمت هایی حتی قهرمان می شود.

 کتاب بیشتر با دیدی نقادانه به شرایط زمان استالین میپردازه چطور در اینجا به اندیشه های خارج از مذهب میدان نمی دهند در آن زمان در شوروی گرایش جامعه به سوی بس اعتقادی بود به همین خاطر به سایر اندیشه ها میدان نمیداد از سانسور و بی لیاقتی مشتی قدرت به دست و پول دوست می گوید از مشکلات زندگی معاصر می گوید در واقع بیشتر نقادانه از اوضاع جامعه می گوید و این حرف ها رو در لفافه میزند.

سؤالی که ناراحتم کرده این است که اگر خدا نباشد، چه کسی حاکم بر سرنوشت انسان است و به جهان نظم می دهد؟

بزدومنی با عصبانیت در پاسخ به این سؤال کاملاً بی معنی گفت: انسان خودش بر سرنوشت خودش حاکم است.

خارجی به آرامی جواب داد: ببخشید ولی برای آنکه بتوان حاکم بود باید حداقل برای دوره ی معقولی از آینده، برنامه ی دقیقی در دست داشت، پس جسارتاً می پرسم که انسان چطور می تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد در حالی که نه تنها قادر به تدوین برنامه ای برای مدتی به کوتاهی مثلاً هزار سال نیست بلکه حتی قدرت پیش بینی سرنوشت فردای خود را هم ندارد؟ مثلاً تصور کنید قرار می شد شما به زندگی خود و دیگران نظم بدهید و داشتید کم کم به این کار علاقه مند می شدید که ناگهان شما… او… دچار سکته ی خفیفی می شد… بله سکته ی قلبی… و این پایان کار شما به عنوان یک ناظم خواهد بود. دیگر سرنوشت هیچ کس جز خودتان برایتان اهمیت نخواهد داشت… پایان قضیه یک تراژدی است: مردی که گمان می کرد نقشی تعیین کننده دارد یکباره به جسدی بی حرکت در یک جعبه ی چوبی تبدیل می شود و دیگران هم که او را از آن پس بی فایده می پندارند، می سوزانندش…

مشخصات کتاب

  • کتاب مرشد و مارگریتا
  • نویسنده: میخائیل بولگاکف
  • ترجمه: عباس میلانی
  • انتشارات: نو
  • تعداد صفحات: ۴۴۳
  • قیمت:۴۵۰۰۰ تومان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *