معرفی کتاب ملکوت

آیا این شگفت انگیزترین آغاز در ادبیات داستانی ایران نیست که به دست “بهرام صادقی”نوشته شده است:

<<در ساعت یازده شب چهارشنبه ی هفته گذشته،جن در آقای “موّدت”حلول کرد.>>

بهرام صادقی

بهرام صادقی متولد دی ماه ۱۳۱۵می باشد که در نجف آباد دیده به جهان گشود و پس از مدتی همراه خانواده به اصفهان نقل مکان نمودند.وی پس از قبولی در رشته پزشکی دانشگاه تهران،مقیم تهران گشت.تنها داستان بلند او ملکوت می باشد که در بیست و پنج سالگی به تحریر در آمده است.

درباره کتاب

ملکوت گردابی است که شما را در میان رئالیسم و سورئالیسم به دام می اندازد و رها نمی کند.گردابی که رنگ فلسفی مسحور کننده ای دارد. باید بدانیم این کتاب صرفا یک داستان نیست. پشت این قصه، بار فلسفی عمیقی قرار دارد.

ملکوت شخصیت‌های آنچنان زیادی ندارد،ولی هر کدام از شخصیت ها دری به فلسفه ای منحصر به فرد می گشایند که نویسنده سعی در توضیح آنها دارد.کتاب با حلول جن در پیکر آقای مودت آغاز می‌شود. حالا دوستان او که برای تفریح در باغی خارج از شهر با آقای مودت دور هم جمع شده بودند می‌خواهند او را به شهر پیش دکتر حاتم ببرند. ما دوستان آقای مودت را با این اسامی می‌شناسیم: منشی، مردی چاق، و آقای ناشناس.

دکتر حاتم یکی از شخصیت های محوری داستان است که ترکیبی نامتقارن از جوانی و سالخوردگی است.او نمی داند چند سال دارد اما می گویدسنش خیلی زیاد است.در یک مکالمه ی مخفیانه ما متوجه می شویم که اوهرسال صابون های دست سازی از اجساد همسران و شاگردان تازه اش می سازد.

شخصیت دوم داستان مردی است بنام م.ل که هر ساله به خواستِ خودش، یک تکه از بدنش را قطع کرده و حالا فقط یک دست راست برای او باقی مانده است و او با همان دست باقی مانده قلم به دست گرفته و به نوشتن خطوط فکری اش می پردازد.بسیاری از منتقدان معتقدند شخصیت م.ل بازتابی از شخصیت خود نویسنده هست که به هیچ وجه از مرگ نمی ترسد و همین موضوع دکتر حاتم را به ورطه آشفتگی می کشاند.

م.ل. برای انتقام از دکتر حاتم آمده است، و انتقامش چیزی نیست جز انتخابِ زندگی با همین شرایطی که دارد. ادامه زندگی با همین یک عضو باقی مانده‌اش. م.ل. دارد به سمت رستاخیز قدم برمی‌دارد و هیچ چیز از این موضوع برای دکتر حاتم دردناک‌تر نمی‌تواند باشد.

دکتر حاتم از زندگی راضی نیست. همیشگی این دوگانگی‌ای که در بدنش هم مشخص است او را آزار داده. دوگانگی مرگ و زندگی. این دو ملکوت. همیشه مرگ از یک سو و زندگی از سوی دیگر او را تحت فشار قرار داده و او درست مانند نیم سالم و نیم فرتوت بدنش، میان زمین و آسمان، میان این دو ملکوت معلق مانده است.

اما مساله ای که دکتر حاتم درگیر آن است مساله بودن یا نبودن نیست. بلکه باور کردن یا باور نکردن است! رنج او در این است که نمی‌داند باید کدام ملکوت را باور کند.

ملکوت بهرام صادقی

خانه‌ام را رنگ روغن می‌زنم، صبح‌ها زود از خواب بلند می‌شوم، دندان‌هایم را مرتب مسواک می‌کنم، به این ترتیب قطره ناچیزی می‌شوم در این دریای بزرگ، در این اقیانوس یکسان و یکرنگی که اسمش اجتماع آدم‌ها است. یکی مثل آن‌ها می‌شوم با همان علاقه‌ها و عادات و آداب، هرچند که حقیر و پوچ و احمقانه باشند و با آنکه خودم آن‌ها را صدها بار به مسخره گرفته‌ام. اکنون من میان زمین و آسمان معلق مانده‌ام، تنها هستم و به جایی و کسی تعلق ندارم و این بجای آنکه برایم فخر و غروری بیاورد رنجم می‌دهد. ممکن است حالا افکارم خیلی عالی باشد، آدم واقع‌بینی باشم که همه چیزهای باطل و پوچ را احساس کرده است و ممکن است کسی باشم غیر از میلیون‌ها نفر مردم عادی که مثل حیوان‌ها می‌خورند و می‌نوشند و جماع می‌کنند و می‌میرند. همین‌هاست که عذابم می‌دهد و به نظرم پوچ‌تر و ابلهانه‌تر از هر چیز می‌آید… اما از این پس… من یکی از هزارها خواهم بود… یکی از میلیون‌ها… و در طبقه‌ای جا خواهم گرفت و دیگر آسوده خواهم شد! مثل همان‌ها می‌خورم و می‌نوشم و جماع می‌کنم و زندگی را جدی و واقعی می‌گیرم. (کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی – صفحه ۸۱)

مشخصات کتاب

  • کتاب ملکوت
  • نویسنده: بهرام صادقى
  • تعداد صفحات: ۱۱۲
  • قیمت:۳۰۰۰۰ تومان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *